۱۳۹۰ فروردین ۳, چهارشنبه

تأملاتی درباره دومین مرحله جنبش سبز /محسن کدیور

ستراتژی پیشنهادی "مقاومتهای حداکثری بر مطالبات محدود و حداقلی" و مطالبات ما اصلاحات ساختاری است.
تأملات این نوشتار(1) در ضمن پنج بخش مطرح شده است: مقاطع مرحله اول جنبش؛ ویژگی های مرحله دوم جنبش؛ جنبش سبز، تکثر و تدین؛ شباهتها و تفاوتهای خیزشهای منطقه با جنبش سبز؛ مطلوبات و مقدورات. واضح است که این نکات تاملات شخصی نگارنده است و کسی را نمایندگی نمی کند. پیشاپیش از انتقادات اهل نظر استقبال می کنم.

اول. مقاطع سه گانه مرحله اول جنبش

جنبش اعتراضی ملت ایران که در پی تقلب در انتخابات خرداد 1388 آغاز شد از 25 بهمن 89 وارد مرحله دوم حیات خود شد. مرحله اول که بیست ماه به طول انجامید، سه مقطع را پشت سر گذاشت.

مقطع اول دوران تولد و تکوین جنبش حدودا چهل روز به درازا کشید (از 23 خرداد تا اوائل مرداد 1388). در این مقطع برگزاری تظاهرات اعتراضی مستقل خودجوش تاکتیک اصلی جنبش بود، تظاهراتی که نشانه بلوغ و عظمت ایرانیان و حقارت و سوء تدبیر نظام جمهوری اسلامی بود.

مقطع دوم دوران تجربه اندوزی و آزمون و خطا بود. در این مقطع که حدود شش ماه به طول انجامید (از مرداد تا بهمن 1388) در روزهای قدس (12 شهریور)، 13 آبان، 16 آذر، عاشورا (25 آذر) و تشییع جنازه آیت الله منتظری در قم (30 آذر) معترضان کوشیدند در تجمعاتی که مختص ایشان نبود حاضر شوند و از ظرفیت آن تظاهرات برای پیگیری اعتراضات خود استفاده کنند. سرکوب بسیار شدید حکومت بویژه در عاشورا نقطه اوج قساوت رژیم بود.

مقطع سوم دوران استقامت و هویت یابی بود. در این مقطع که یک سال بطول می انجامد (از هفته آخر بهمن 88 تا اواسط بهمن 1389) متاثر از سرکوب شدید و گسیل داشتن خیل نیروهای سرکوبگر، جنبش سبز امکان بروز و ظهور خیابانی نیافت و حکومت در مرگ جنبش پایکوبی کرد. اما جنبش در بیانیه های رهبران و شبکه های احتماعی و هر امکانی که داشت، از عرصه مجازی تا محافل خانوادگی و جلسات همفکری و تبادل نظر و نشان داد که چون آتش زیر خاکستر فعال است.

دوم. ویژگی های مرحله دوم جنبش

مرحله دوم دوران فعالیت مجدد جنبش است. در این مرحله که از نیمه بهمن 1389 آغاز می شود جنبش سرزنده از پیروزی مقطعی اعتراضات مردم تونس و مصر و سقوط حکومتهای خودکامه بن علی و حسنی مبارک وارد مرحله تازه ای شد. ویژگیهای این مرحله به قرار زیر است:

اول. جنبش بیش از پیش بر این نکته واقف شد که راه پیمائی و تجمع و اعتراض مسالمت آمیز حق شهروندی است و احدی حق ندارد از آن ممانعت کند. جنبش نیازی به کسب مجوز از حکومت ندارد. راه پیمائی مسالمت آمیز معترضان هیچ منع قانونی ندارد. حکومت موظف به تامین امنیت مردم در هر شرائطی است. در شرائطی که حکومت تمامی مجاری پیش بینی شده در قانون اساسی را ظالمانه مسدود کرده است، تداوم اعتراض و تجمعات و تظاهرات فریضه ملی است. حکومت باید بفهمد مردم از این روش قیم مآبانه به جان آمده اند، و خواهان تغییرند. این تغییر جز با ادامه پیگیرانه مبارزه میسر نیست.

دوم. نتیجه مقاومت درخشان موسوی و کروبی در مرحله اول، حصر خانگی و قطع کامل ارتباطات ایشان و همسرانشان بود. در واقع با فراخوان 25 بهمن جنبش به تاسی از تغییرات منطقه مرحله دوم آغاز شد. حکومت نیز بلافاصله با حبس و قطع ارتباطات آنان به زعم خود کوشید تا جنبش را مضمحل کند، فارغ از آنکه جنبش متکی به ایشان نیست. مردم و شبکه های اجتماعی راهی را که این دو همراه سبز آغاز کردند نه تنها ادامه خواهد داد، بلکه ارتقا خواهد بخشید. ضمن این که تداوم حصر ایشان انگیزه ی حامیان و همراهان جنبش را برای پیگیری مطالبات بیشتر خواهد کرد.

سوم. جنبش در مرحله اول بیست ماهه خود توانسته است شبکه های اجتماعی خود را تشکیل دهد. این شبکه های اجتماعی اگر چه هنوز در مراحل جنینی خود هستند، همانند شاهرگهای جنبش در سراسر کشور کشیده شده است. رسانه های کاغذی تک صفحه ای زیرزمینی، رسانه های مجازی متعدد پربیننده، شبکه تلویزیونی، شبکه های متعدد در فیس بوک و توئیتر ارتش بیداری و آگاهی جنبش است. ضمنا "شورای هماهنگی راه سبز امید" متشکل از معتمدان موسوی و کروبی می کوشد در غیاب آنها امور جنبش را پیگیری کند. هر چند این شورا در مراحل ابتدائی فعالیت خود است و تا مرحله مطلوب فاصله فراوان دارد.

چهارم. کشور پس از 25 بهمن پلیسی ترین جو هفتاد ساله اخیر را تجربه می کند. بازداشتهای فله ای و گسترده در تجمعات اعتراضی اسفند عزم حکومت برای سرکوب شدید هرگونه مخالفت مسالمت آمیز را نشان داد. همه فعالان بالقوه و بالفعل سیاسی به امضای تعهدنامه و توبه نامه فراخوانده شده اند. رژیم با حربه تهدید به زندان و ارعاب بدون پرداخت هزینه گزاف زندان می کوشد فضا را کنترل کند. اجبار همه خواص ساکت مرتبط با حکومت به طرفداری فرمایشی از نظام و دو قطبی کردن فضا (یا با من یا برمن) نشان از استیصال فراوان رژیم دارد. رهبری در نبرد مرگ و زندگی تمام سرمایه نظام و بیت المال و نیروهای مسلح را بکار گرفته است. جنبش در مرحله دوم حیات خود در فضای دو قطبی پلیسی پیش می رود.

سوم. جنبش سبز، تکثر و تدین


در میان ابعاد جنبش دو مولفه را شایسته تشریح و ایضاح می دانم، یکی مسئله تکثر و دیگری مسئله تدین.

اول. جنبش سبز جنبشی متکثر.
جنبش سبز به تنوع آراء و تکثر شیوه های زندگی باور دارد. جنبش سبز منکر هر گونه قیمومت و برتری طلبی دینی، قومی و جنسی است. البته تکثر مانع فعالیت و ابراز هویتهای متمایز نیست. دینداران و دین ناباوران، اقوام مختلف ایرانی، زنان و مردان و طبقات مختلف اجتماعی در این جنبش اعتراضی حضور دارند. رواداری و مدارا لازمه پذیرش تکثر است. باب گفتگو چه درون جنبش چه بین جنبش و حکومت برای استیفای حقوق از دست رفته مردم باز است. هیچ بخشی از جامعه قابل حذف نیست، حتی طرفداران فعلی حکومت، دین ناباوران، دینداران سنتی همه بخشهائی از این جامعه هستند. مخالفان و منتقدان از حقوق و امکانات مساوی با دیگران برخوردار خواهند بود. به دلیل سیاستهای تک صدائی جمهوری اسلامی تاکید بر تنوع و تکثر آراء از ضرورتی مضاعف برخوردار است.

دوم.
اسلام رحمانی.
اسلام رحمانی باور بسیاری از همراهان جنبش سبز است. واضح است که برخی از معترضان دین ناباورند و اندکی نیز غیر مسلمانند. معتقدان اسلام رحمانی به دنبال استقرار حکومت اسلامی و تحمیل شریعت به مردم نیستند. پیروان اسلام رحمانی نمی خواهند دین و مذهب خاصی را به لحاظ حقوقی به کرسی بنشانند؛ در عین حال نمی خواهند کسی را از عمل به باورهای دینی و اعتقادیش باز دارند. استقلال نهادهای دینی از دولت در کنار استقلال دولت (نظام) از نهادهای دینی با تضمین دو محور زیر ضوابط اسلام رحمانی در عرصه عمومی است: یک. نفی هرگونه امتیاز و حقوق ویژه برای دینداران، فقها و روحانیون؛ دو. وضع و لغو و تغییر قانون کلا در دست نمایندگان منتخب مردم است و هیچ فرد و نهادی حق وتوی مصوبات نمایندگان منتخب مردم را ندارد.

با تضمین حقوق پایه برای کلیه شهروندان بدون هیچ استثنائی، گرایشهای مختلف دین باور و دین ناباور با تشکیل احزاب سیاسی با هم به رقابت منصفانه و دموکراتیک می پردازند. هند، ترکیه و اندونزی الگوهای عملی این روش هستند. متاسفانه در دهه سوم جمهوری اسلامی، گذشته آن هیچ رغبتی برای ادامه این نظام برای مدافعان اسلام رحمانی ایجاد نمی کند. اسلام رحمانی منحصر به حوزه خصوصی نیست. اسلام سیاسی دموکراتیک امری ممکن است. اسلام سیاسی منحصر در قرائت رسمی جمهوری اسلامی که قرائتی فاشیستی و زورمدار و خشن است نمی شود.

چهارم. خیزشهای منطقه، شباهتها و تفاوتها

شرائط بین المللی و منطقه ای به نفع جنبش سبز است. جنبشهای ضد استبدادی کشور به کشور دیکتاتورهای خودکامه را جارو می کند. در تونس و مصر روسای جمهور با اراده ملی عزل شده اند، هر چند هنوز نظام سیاسی و دیگر مهره ها تغییر نکرده اند. تظاهرات خونین در یمن، لیبی، بحرین و سوریه ادامه دارد. دیگر خودکامگان منطقه نیز بشدت ترسیده اند. جهان کمترین فشار بر معترضان علیه استبداد و دیکتاتوری را برنمی تابد. بدیهی است این شرائط فضای مناسبی برای ادامه مطالبات مردم مظلوم ایران را فراهم کرده است. معترضان سبز از پیروزی همسایگان خود بر علیه دیکتاتورهای منطقه به وجد آمده اند.

از نظر نباید دور داشت که هر دو خودکامه ساقط شده متعلق به اردوگاه رژیمهای طرفدار غرب در منطقه بودند. بیست و سه سال دیکتاتوری بن علی و سی سال خودکامگی مبارک بدون حمایت آشکار آمریکا هرگز ممکن نبوده است. ارتش مصر در دوران سادات و مبارک متکی به آمریکا شده و بودجه کشور فقیر مصر کاملا متکی به آمریکاست. اگر مردم در این مرحله پیروز شدند، یکی از معانیش عقب نشینی آمریکا و درک این منطق است که دیکتاتورها دیگر نمی توانند منافع خاورمیانه ای آمریکا را تامین کنند. دموکراتهای آمریکا بر موج دموکراسی خواهی منطقه سوار شده اند، هرچند استفاده دولت آمریکا از حق وتو در شورای امنیت سازمان ملل متحد به نفع رژیم تروریست اسرائیل سقف این دموکراسی خواهی را نشان می دهد.
مورد ایران اگر چه در مسئله استبداد و خودکامگی با مورد تونس و مصر شباهت تامه دارد، اما از دو ناحیه با آنها متفاوت است: یکی اینکه خودکامه ایران برخلاف دیکتاتورهای عرب یادشده به اردوگاه غرب و آمریکا تعلق ندارد. دیگری تظاهر حکومت ایران به دین در قبال سکولار بودن دیکتاتورهای عرب طرفدار غرب، به عبارت دیگر استبداد دینی در ایران در قبال استبداد سکولار در تونس و مصر. به دلیل همین دو تفاوت مبارزه معترضین سبز ایرانی با رژیم استبداد دینی در ایران پیجیده تر از مبارزه معترضان مصری و تونسی با دیکتاتورهای خود است. به همین دلیل حکومت استبداد دینی (تئوکراسی) ایران مخالفانش را به دو اتهام مضحک وابستگی به آمریکا و اسرائیل و جریانهای وابسته به ایشان از یک سو و بی دینی و لاابالیگری از سوی دیگر متهم می کند. اتهاماتی که تنها در افراد ناآگاه در کوتاه مدت می تواند موثر افتد.

مورد ایران با موارد لیبی و سوریه شباهت بیشتری دارد. اولا هر سه کشور با رژیمهای دیکتاتوری اداره می شوند. ثانیا هر سه کشور خارج از اردوگاه کشورهای طرفدار غرب و آمریکا هستند. لیبی و ایران در ماجراجوئی در سیاست خارجی و سوء تدبیر و نیز اقتصاد تک پایه ای نفتی و دولت رانتی شباهت فراوان دارند. کشتار معترضان در لیبی توسط هواپیماها و هلی کوپترهای وفادار به قذافی سازمان ملل را به عکس العمل کشانید و بار دیگر شرائط بین المللی برای دخالت نظامی آمریکا و اروپا در خاورمیانه هموار شد. سخت جانی قذافی در برابر مبارک و بن علی تفوق دیکتاتوری های وابسته به غرب بر دیکتاتوری های خارج از اردوگاه غرب را به یک مسئله تلخ قابل بحث تبدیل کرده است.

مبارزه با دیکتاتورهای به ظاهر مستقل به مراتب از مبارزه با دیکتاتورهای وابسته دشوارتر است، رسانه های بین المللی و منافع قدرتهای خارجی در مقاطعی همانند زمان ما مانع سرکوب معترضان هستند. مقایسه نمونه لیبی با نمونه های مصر و تونس شاهدی بر این مدعاست. به گفته میرزای نائینی استبداد دینی خطرناک ترین نوع استبداد است، و ما در زمان حاضر با هر دو پدیده مواجهیم. به همین دلیل مبارزه معترضان سبز ایران با دیکتاتوری دشوارتر از مبارزه دیگر معترضان خاورمیانه است.

جنبش سبز ماهیتی ضداستبدادی و دموکراتیک دارد. بر این اساس نفی استبداد، حاکمیت ملی و تعامل فعال با جهان، نفی انزواطلبی و ماجراجوئی، اولویت منافع ملی بر مصالح ایدئولوژیک، سیاست خارجی بر اساس نمایندگان کارشناس ملت سرلوحه سیاست خارجی چنین جنبشی است. اینکه جنبش بدون کمک خارجی به پیروزی نمی رسد، بیراهه ای بیش نیست. برخلاف دروغ پراکنی های دیکتاتورهای تهران اکثر همراهان جنبش سبز آنرا جنبشی دموکراتیک و آزادی خواهانه می دانند که نه تنها به کمک خارجی چشم ندارد، بلکه از منتقدان سیاست یک بام و دوهوای خاورمیانه ای دولت آمریکا و از مخالفان سرسخت حکومت جنگ طلب و تروریست اسرائیل هستند. به نظر می رسد اغلب حامیان و نیروهای هوادار و همراه جنبش سبز با آن دسته از معترضینی که رهائی ایران از چنگال استبداد را بدون اتکا به کمک خارجی مشخصا آمریکا میسر نمی دانند، یا می پندارند با حمله نظامی آمریکا و اروپا از قبیل حمله به افغانستان، عراق و لیبی دموکراسی و آرامش و ثبات به ایران وارد می شود(دموکراسی برون زا) مرزبندی مشخص دارند. بر همین منوال ایشان اگر چه از حقوق شهرروندی همه ایرانیان دفاع می کنند، اما اتکا به کمک خارجی و حمله نظامی را در تضاد کامل با حاکمیت ملت و منافع ملی درازمدت ایران و "خطای فاحش استراتژیک" ارزیابی می کنند(2). ضمنا من تقدم استقلال بر دمکراسی را امری نادرست می دانم (3). تفصیل آنرا به مجال و مقالی دیگر وامی گذارم.

پنج. مطلوبات و مقدورات جنبش

بین مطلوبات و مقدورات فاصله فراوان است. اگر راهی برای عملی کردن مطلوبات پیدا نکنیم قطار کردن مکرر مطلوبات غیرعملی پرزرق و برق نه تنها مفید نیست بلکه مضر است. دامن زدن به مطالبات عملی معنائی جز رادیکالیزه کردن جنبش ندارد. رادیکالیزه کردن جنبش خدمت به آن نیست. از موفقیت نسبی25 بهمن دچار غرور نشویم، سطح مطالبات را ندانسته بالا نبریم. نبض جنبش در داخل کشور می زند، فضای مجازی آینه واقع نمای جنبش نیست. کسانی که می خواهند بر اساس اینترنت و ماهواره برای داخل کشور از راه دور لباس بدوزند این لباس بر قامت ایران راست نمی آید و به خطا می روند.

مطلوبات جنبش فراوان است و مقدوراتش محدود. مطالبات مرحله جدید مطالبات حداقلی ذیل می تواند باشد: رفع حصر خانگی موسوی و کروبی و رهنورد؛ آزادی زندانیان سیاسی؛ آزادی مطبوعات؛ محاکمه آمران کشتار مردم در خیابانها و زندانها؛ اجرای اصول معطله قانون اساسی درباره حقوق ملت و دادرسی عادلانه؛ نفی هر نوع دیکتاتوری و خودکامگی و استبداد؛ برگزاری انتخابات آزاد و رفراندم.

استراتژی پیشنهادی "مقاومتهای حداکثری بر مطالبات محدود و حداقلی" است. خوب است زمانی مطالبه جدید مطرح کنیم که مطالبات قبلی را جامه عمل پوشانیده باشیم. راهی جز مرحله بندی مطالبات نداریم، همه مطالبات را نمی توان یک جا مطرح کرد. انبار کردن مطالبات متعدد بدون توجه به محدودیتهای عملی جز ایجاد یاس و ناامیدی بهره ای ندارد. دامن زدن به مطالبات در مرحله ای که هنوز به هیچیک از این خواسته ها دست نیافته ایم شرط عقل نیست. این مطالبات کف خواست‌های ملت است نه سقف آن. بی شک اگر میسر بود همه مطالبات را یکجا برآورده می کردیم. قرار نیست برای ثبت در تاریخ بنویسیم، قرار است عملی و کاربردی سخن بگوئیم.

مطالبات ما اصلاحات ساختاری است، بدنبال زیرو رو کردن یک شبه نیستیم. توازن نیروهای سرکوبگر و حاکمیت اقتدارگرای مسلح به ابزارهای خشونت سخت افزاری، و سبزهای فعال در جامعه مدنی و بضاعت و امکانات ایشان، فعلا چنین خواستی را منتفی یا غیرمحتمل می کند. آنگونه سخن بگوییم که عملی باشد نه بر اساس ذهنیاتمان. متاسفانه هنوز به مرحله گذار از این قانون اساسی نرسیده ایم چه دوست داشته باشیم چه دوست نداشته باشیم. هر که نمی پسند آیا راه عملی دیگری سراغ دارد؟ در این مرحله بر اجرای اصول معطله قانون اساسی تکیه شد، قرائت دموکراتیک از همین قانون اساسی ممکن است. چنین قرائتی را با اقتدار افکار عمومی به حاکمیت تحمیل می کنیم، این مهم با ارتقای قدرت جامعه مدنی میسر است. اگر قدرت پیدا کنیم لحظه ای در اصلاح این قانون و لغو اصول ضد دموکراتیک آن تردید نخواهیم کرد، اما منصفانه قضاوت کنید الان چنین توانی داریم؟

در تفکر مطلوب مقام مادام العمر غیرپاسخگوی بدور از نظارت نهادینه آن هم با قدرت مطلقه جائی ندارد. این صفات خصائص دیکتاتوری و خودکامگی و استبداد است که عقل سلیم از پذیرش آن ابا دارد. ما قرار است حقوق ملت را مطالبه کنیم و بر آنها پافشاری کنیم و مقامات قانون گریز را با قدرت ملت پاسخگو کنیم.

فراموش نکنیم جنبش حرکتی درازمدت، تدریجی و گام به گام است. صبور باشیم و بدنبال چیدن میوه نارس نباشیم. جنبش سبز بر اساس سنت الهی می ماند چرا که در راستای استیفای حقوق مردم است. قرآن وعده داده است: وَأَمَّا مَا يَنفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الْأَرْضِ ﴿الرعد: ١٧﴾ اما آنچه به مردم سود می‌رساند در زمین می‌ماند. والسلام
1 فروردین 1390
--------------------
یادداشتها:
(1) اکثر این تاملات در نیمه اول اسفند 1389 به رشته تحریر درآمده است. از دوستانی که پیش نویس اولیه این نوشتار را مطالعه و مرا از نکات انتقادی و پیشنهادی خود مطلع کرده اند، سپاسگزارم. برخی از نکات این نوشتار در سخنرانی کوتاه تلفنی در دانشگاه وست مینیستر، لندن، 22 اسفند 1389، در کنفرانس پس از بیست و پنج بهمن (نشست تحلیلی پیرامون وقایع اخیر و بازداشت رهبران جنبش سبز) مطرح شد.

(2) بر این باورم که اکثر همراهان جنبش سبز با جریانهائی که سودای بازگشت به مناسبات ارتجاعی از قبیل رژیم اتوکراتیک خودکامه پیشین را در سر می پرورانند همسو و همداستان نیستند. هکذا سازمانی تروریستی که هم پیمان صدام بعثی بوده هرگز همراه جنبش سبز نمی دانند. جمهوری اسلامی برای متهم کردن معترضان مسالمت جوی خود تظاهرات دو سال اخیر را به دروغ به این سازمانها و پشتیبانی دول غربی و اسرائیل نسبت می دهد. سازمان تروریستی یادشده به اتکای این نسبتهای خلاف واقع برای خود اعتبار کسب می کند و می کوشد در غرب خود را به عنوان آلترناتیو جمهوری اسلامی جا بیندازد.

(3) نتیجه دو گزاره "جمهوری اسلامی رژیمی مستقل است، و تفاوت بنیادی رژیمهای مصر و ایران در فساد و وابستگی حسنی مبارک و استقلال و پاکدستی آیت الله خامنه ای است"، تطهیر رهبرخودکامه ایران از فساد است. در نقد این رای می توان گفت: اولا استقلال بدون دموکراسی افسانه ای بیش نیست. دیکتاتورهای ظاهرا غیروابسته سخت جان سخت تر از دیکتاتورهای سرسپرده هستند. ثانیا مسئول اول فساد در رژیمهای دیکتاتوری شخص اول است. بحث در حیف و میل شخصی یا خانوادگی رهبر نیست. بحث در فساد نهادینه نظام است که به دلیل عدم نظارت، عدم پاسخگوئی و عدم شفافیت سیاستهای اقتصادی رهبران خودکامه گریبان کشورهای استبدادی را گرفته است.

با توجه به دو نکته کبروی فوق می توان گفت اولا جمهوری اسلامی رژیمی فاسد است. هم به لحاظ اخلاقی هم به لحاظ اداری. دروغ می گوید، نقض عهد می کند، به حقوق ملت تجاوز می کند. به لحاظ اداری در زمره فاسدترین رژیمهای موجود جهان است. استبداد و فساد و فقر ملازمند. استبداد مادر این فساد مزمن است. بر فساد نهادینه جمهوری اسلامی شواهد متعددی قابل اقامه است، از جمله:

شاهد اول. ایران در زمره فاسدترین رژیمهای جهان است: مقام 168 در میان 180 کشور در سال 2009 بر اساس آمار سازمان بین المللی شفافیت، تنها بالاتر از 8 کشور ازبکستان، چاد، عراق، سودان، افغانستان، میانمار و سومالی؛ با عدد 3 از 10 (CPI).

شاهد دوم. بیش از 55% ملت ایران زیر خط فقر مطلق زندگی می کنند. یک قلم بیش از 6 میلیون کارگر که باخانواده هایشان نزدیک 25 میلیون نفر می شوند فاقد امنیت شغلی اند ، به عدم وصول بموقع دستمزدهای معوقه معترضند، و در معرض بیکاری و اخراج قرار دارند.

شاهد سوم. در مقابل این شکاف عظیم اقتصادی نهادهای تحت امر رهبری از جمله سپاه پاسداران بدور از هرگونه نظارتی برخلاف وظائف قانونیش فعالیت انحصاری اقتصادی می کند، در یک قلم 51% سهام مخابرات کشور را به ارزش 8 میلیارد دلار می خرد و 110 اسکله فاقد نظارت کشور را برای واردات در اختیار می گیرد.

شاهد چهارم. 70 میلیارد دلار درآمد صادرات نفتی و کمتر از 20 میلیارد دلار صادرات غیرنفتی آینه اقتصاد بیمار ماست. (صادرات ترکیه 140میلیارد دلار و کره جنوبی 350 میلیارد دلار صادرات دارند.) تنها در سال 1387شمسی 3.5 میلیارد دلار واردات اضافه بر سقف مصوب مجلس صورت گرفته است.

شاهد پنجم. گم شدن 1.182 میلیارد مترمکعب گاز در خرید و فروشهای سال گذشته؛ عدم واریز 4.8 میلیارد دلار مابه التفاوت قیمت فروش نفت و 6.9 میلیارد دلار از عوائد فروش نفت به حساب ذخیره ارزی از سوی دولت، مجموعا 11.7 میلیارد دلار گم شده است. دیوان محاسبات مدتهاست بدنبال یک میلیارد دلار گم شده می گردد.

شاهد ششم. معاون رئیس جمهور یک قلم به 1200 میلیارد تومان اختلاس متهم است، اما کسی را یارای به دادگاه کشیدنش نیست، چرا که پای مقامات عالیه به میان می آید.
مجلس شورای اسلامی به وظیفه قانونی نظارت بر دولت عمل نکرده چرا که منتخب ملت نیست، گزینش شده حکومت و وامدار حکومت است. با انحلال عملی سازمان برنامه و بودجه و قانون گریزی رئیس دولت، نمایندگان مجلس از بسیاری گردشهای کلان مالی دولت بی اطلاع هستند. مجلس خبرگان رهبری بر خلاف قانون نظارتی بر نهادهای قدرتمند تحت امر رهبری ندارد. نهادهائی که گردش مبادلات مالیشان کمتر از دولت نیست. بر معاملات کلان فرامرزی سپاه پاسداران و آستان قدس رضوی و بنیاد مستضعفان و مسکن و 15 خرداد و ... کدام نهاد قانونی نظارت می کند؟ ثانیا در نظامی که مهمترین ارکان اقتصادی آن فاقد هرگونه نظارت هستند، رهبر چنین نظام از بنیاد فاسدی را نمی توان پاکدست و زاهد دانست. زهد شخصی و خانوادگی – بر فرض اثبات - در قبال فساد فزاینده دستگاه های تحت امر رهبر غیرپاسخگو چه ارزشی دارد؟

برای نجات بالاترین متحد شویم

فعلا همین. مشروحش را خواهم نوشت. بالاترین دارد به قهقرا می رود. هر کسی موافق است آستین ها را بالا بزند. ما باید مسئولانه تر، قدم در راه اعاده ی حیثیت بالاترین بگذاریم. بالاترین به رسانه ای به شدت احساسی، خاله زنک و غیرقابل ارجاع و غیر مستند تبدیل شده است. در این شرایط نابرابر (از نظر تریبون نقد و خبررسانی)  باید قدر این رسانه را بدانیم و در راه اصلاح و اعتلای آن بکوشیم. این مساله را بیشتر واکاوی خواهم کرد...

بزن اون منفی قشنگه رو!

ای تو روح جد و آبادت

یک
شاید کمتر فرهنگی را می توان یافت که مثل فرهنگ ایرانی سرشار از فحش باشد. ما می توانیم از هر چیزی فحش بسازیم و این یک موضوع بسیار مهم است.
بخش بزرگی از بی عملی ما با فحش دادن جبران می شود و مثل ژیروسکوپی در زیردریایی با دادن فحش تعادل مان را به دست می اوریم. فحش دادن برای ما فقط یک وسیله ابراز انزجار نیست، حتی می تواند یک راه ابراز محبت باشد. گاهی اوقات فحش هایی که می دهیم، بخصوص فحش های جنسی، عملا بیان یک نیاز ماست، گاهی یک فحش اگر با شدت و حدت بیان نشود، می تواند یک آرزو یا یک خواسته سرکوب شده باشد. در حوزه سیاست تقریبا بخش اعظم نفرت ما از کسانی که به ما زور می گویند در مجموعه ای از الفاظ " کشدار" بیان می شوند. فحش هایی که هر کدام یک شغل محسوب می شوند و عده ای از آن برای کسب درآمد استفاده می کنند، گاهی فحشی که می دهیم همان کاری است که انجام می دهیم، مثلا مرتیکه نزولخور، مرتیکه عرقخور، زنیکه پاانداز. تقریبا همه چیز می تواند با یک جابجایی تبدیل به فحش بشود، مثلا دهاتی، کثافت، عوضی و هزار فحش دیگر. تقریبا مهم ترین کاربرد فحش در این است که از چیزی نفرت داریم ولی شهامت برخورد با آن را نداریم.
دو
یکی از نکات جالب مربوط به فحش در فرهنگ ایرانی تنوع و گوناگونی آن است. مثلا مجموعه فحش هایی که به " گه" مربوط اند دامنه وسیعی دارند، از شکل ساده ای مثل " سنده" گرفته تا شکل پیچیده تری مانند " گه لوله" و انواع بسیار پیچیده تری که برای اینکه وسط خواندن این نوشته بالا نیاورید نمی گویم. انواع ضایعات بدن مثل " ان دماغ" دارای گونه های مختلفی در فحش است. صدها نوع از فحش به دماغ مربوط می شود. بخش مهم دیگر انواع ارتباط جنسی است که در فحش دادن معمولا به مشکلات اجرایی آن هم فکر نمی کنیم. مثلا یک زن آلت تناسلی مردانه خودش را که ندارد، به محلی از شخص مورد فحش( مفحوش) حواله می کند که واقعا غیر قابل اجراست. این کار را در مورد عمل دفع هم انجام می دهیم، خلاقیتی که در این مورد وجود دارد از بخش های دیگر بیشتر است. مثلا " ریدم به روح جد و آبادت" که یکی از سخت ترین فحش های این ژانر است و اجرای آن مستلزم مجموعه ای از اعمال فیزیکی و متافیزیکی است و فقط با یک احضار روح کامل، که همزمان با آن عمل دفع صورت گرفته و فرد بتواند چنان قدرت خود را اعمال کند که فحش مذکور اجرا شود، مقدور می شود. فحش های سیاسی از گونه های پیشرفته و مودبانه فحش است و دایره واژگان آن بسیار وسیع است. از مزدور و اجنبی پرست و جاسوس و فتنه گر و بی بصیرت و بی ریشه و حزبل و ان الله و دستمال به دست تا انواع فحش هایی که با مالیدن بخش های مختلف مسوولان اداری و اجرایی کشور سروکار دارد، همه از فحش های سیاسی محسوب می شود. بخشی از فحش های ما نیز به تشبیه انسان به حیوان برمی گردد، اندازه خاصی هم لازم نیست وجود داشته باشد تا فحش های حیوانی مورد استفاده قرار بگیرد. از خرچسونه که حشره ای بسیار زیبا و جذاب است، تا مارمولک، گاو، خر، الاغ، گوساله تا لاشخور و گونه های گربه سانان و سگ سانان شامل فحش های حیوانی می شود. گاهی این فحش ها تنوع پیدا می کند، مثلا شیئی از یک حیوان به روح پدربزرگ یک مفحوش حواله داده می شود. فحش های اجتماعی نیز بخشی از فحش های ماست، در این فرهنگ هر عضوی از جامعه می تواند فحش باشد، از سوسول بالا شهری تا جواد و زاغارت و اوشکول و دهاتی بودن و حتی زن بودن یا بچه بودن یا مثلا تفاوت در اخلاق جنسی که خودش یک فرهنگنامه کامل فحش را با حرف کاف می تواند تشکیل بدهد. گونه های مختلف فحش به شکل های مختلف در نقد ادبی، سخنرانی سیاسی، رانندگی، خرید و فروش، و حتی در هنگام برقراری رابطه جنسی با عزیز ترین فرد نیز بروز می کند. از ژانرهای مهم فحش انواع مربوط به مذهب است، از سگ ارمنی تا جهود تا ان سادات تا گورو( گبر، فحش ویژه کرمان) تا آنجا که می دانم حداقل چهار پنج نفر از بزرگان ادب کشور در حال جمع آوری فرهنگ فحش هستند.
سه
یکی از نکات مهم در مورد فحش نداشتن رابطه میان انگیزه و انگیخته است. مثلا هیچ دلیلی ندارد که کسی به ما بدی کرده باشد تا به او فحش بدهیم. مثلا می گوئیم " جاکش خیلی بچه نازی یه" یا " مادر قحبه از اون خرخوان هاست" یا مثلا الزاما میان فحشی که می دهیم با نوع عملی که فرد انجام می دهد وجود ندارد. مثلا ممکن است کسی بیگانه پرست باشد، اما ما به او می گوئیم جاکش، یا مثلا مردی شغل اش واقعا جاکش باشد و طبیعتا بسیار تمیز و خوشبو باشد، اما به او می گوئیم کثافت لاشخور، یا مثلا کسی هنرمندی باشد که هر ماه بای یک زن بخوابد، اما ما به او می گوئیم مفعول است. تقریبا فحش ها بر حسب میزان خنک کردن جگر کسی که فحش می دهد انتخاب می شود و خیلی مهم است که مجموعه فحش هایی که قطار می کنیم آهنگ و وزن و ریتم داشته باشد. اگر مجموعه فحش ها خوب چیده باشد براحتی می تواند جگر ما را خنک کند و شش مان را حال بیاورد. برخی فحش ها بسیار حرفه ای و کاملا دقیق هستند، مثلا " متدیوث" یکی از فحش های دست ساز دهه قبل بود که ریشه تاریخی داشت و معمولا فحش ویژه افراد متخصص بشمار می آمد. بسیاری از فحش هایی که ما می دهیم نه تنها نشانه بد بودن یک آدم نیست، بلکه نهایت مظلومیت یک نفر را نشان می دهد، مثلا " کون دریده" که نه تنها صفت بدی نیست، بلکه نشان دهنده ظلمی است که بر فردی رفته است، یا مثلا مرتیکه "بیسواد گداگودوله کس مغز" که فقط نشان می دهد که یک فرد تا چه حد در فقر فرهنگی قرار داشته است.
چهار
یکی از نکات مهم در مورد فحش، چرخش زبان و ورود یک فحش از زبان مخفی به زبان عمومی و حتی روزنامه نگاری و یا سینما و تلویزیون است. مثلا واژه " حال دادن" یا " حال کردن" که زمانی مربوط به رابطه جنسی بود، از ده پانزده سال قبل وارد ادبیات عمومی شد و دهها فعل از آن ساخته شد، مثل " حال شو ببر" و بر اساس آن چند ترانه خوانده شد. این واژه در حال حاضر دیگر معنای جنسی ندارد. یا مثلا واژه " جیگر" که زمانی بین فحش و متلک در حال حرکت بود، تبدیل به یک واژه عمومی شد که به هر چیز خوبی اطلاق می شود و الزاما مربوط به دختران جذابی که حال پخش می کنند نمی شود.
پنج
فحش دادن مثل دین، هیچ محدودیت جغرافیایی و تاریخی ندارد. در ادبیات عرب آمده است که وقتی دو جنگاور می خواستند بجنگند، اول یک ربع به هم فحش می دادند و این فحش ها به شعر در می آمد و معمولا تمام زنان خانواده و دوره کودکی فرد را شامل می شد. مثلا یکی می گفت " ای زنا زاده فرزند زنا زاده برادر فاحشه ای که با سگ جماع می کرد" و دیگری پاسخ می داد " ای خرما فروش زنا زاده ای که دانه خرما در دماغت سی سال بود و نمی فهمیدی" بعد عده ای نمره می دادند که شعر- فحش کدام یک بهتر بوده و آنگاه آن دو نفر به هم نزدیک می شدند و دو ضربه شمشیر به هم می زدند، و دوباره شعر می خواندند. گاهی اوقات یک فستیوال ادبی و شعر در حین جنگ برگزار می شد. در تاریخ ایران نیز انواع فحش وجود دارد که مثلا شاه به دلقکش می داد و حتی گاهی برعکس می شد، یعنی مثلا دلقک شاهی که ده هزار آدم کشته بود شوخی شوخی به زن و مادر شاه می گفت فاحشه بعد دوتایی یک ساعت می خندیدند. تقریبا هیچ دیوان شعر یا مجموعه حکایتی نیست که نشان بدهند ما در هزار سال گذشته زمانی را بدون فحش گذرانده ایم. البته فحش در همه فرهنگ ها وجود دارد. من در یک وب سایت اینترنتی تقریبا کلکسیون مبسوطی از انواع فحش را از همه ملل خوانده ام، خلاقیت در اکثر ملت ها وجود دارد ولی باید قبول کنیم که ما در تولید و استفاده از فحش یک سرو گردن از اکثر ملت ها بالاتریم.
ابراهیم نبوی، بروکسل، 25 اسفند 1389
متدیوث

۱۳۹۰ فروردین ۱, دوشنبه

سال نود-به کام فاشیسم یا به کام آزادی



دو سه سالی است که زمینه ی زندگیمان... بهتر بگویم متن آن کنشگری در عرصه ی سیاست شده است. بعضی از ما مسئولانه تر و برخی دیگر از دور دستی بر آتش... نمی دانم. دلم می خواست نیازی به کنش سیاسی نبود. دلم می خواست یادداشتی که برای سال نو می نوشتم درباره فرهنگ بود. درباره ی زندگی، درباره ی رفقایی که یافته ام. درباره ی پسرکم سیاوش که به نام نامی نجابت نامش نهاده ام. دوست داشتم میرحسین را در دنیای معماری و خامنه ای را حتا، در عرصه ی شعر و اخوان و شاملو یاد می کردیم.
دوست تر می داشتم که نیازی به جنبش نباشد. از عرق خوری هایمان می گفتیم. از آن شب که با رسول و پیمان خیام می خواندیم. فکرش را هم نمی توانید بکنید که پیمان نصف دیوان حافظ را از حفظ خواند. رسول و پیمان دعوایشان شد و من و رسول تا صبح لای گندمها خوابیدیم. کل کل استقلال و پرسپولیس می کردیم و من که خط قرمز همه ی کل کل هایم ژنرال قلعه نوئی بود. با استقلالی ها هم دعوایم می شد اگر سر سوزنی به امیرخان اهانتی می کردند. برای بازی استقلال و پرسپولیس یک ماه تمام برنامه داشتیم.
چه بهتر بود اگر شبی نعشه بازی ای می بود زمینه ی چرندیاتمان با امین، درباره ی مهرجویی و علی حاتمی بود و من از سالینجر می گفتم و امین از فلسفه ی ذن بودیسم و دائو.
دوست تر می داشتم آن نشستهای خانه ی ممد صدیق را که فیلمهای تارانتینو و سین سیتی را می دیدیم و امین پور کلمه به کلمه اش را برایمان دوبله می کرد. از تیتراژش هم حاضر نبودیم بگذریم. تارانتینو برایمان خدایگان سینما بود. و طلعت که گوشه ای نشسته بود با شکم بالا آمده اش. ماندانا  پرسید اس یعنی چه و امین گفت کون. همه خندیدیم. دث پروف. و آن رقص سکسی که دخترک سر شرط بندی باید اجرا می کرد.
سیاست، اگر هم بود، زمینه ای بود مانند باقی عرصه ها. نهایتا یکیمان به معین رای داده بود و یکی به کروبی. که هیچ وقت ما نبخشیدیم آنها را که پشت معین را خالی کردند. این بحثها بود. ولی نهایتا برای خودش و نه بیش از سهم خودش.
دلم برای آن روزها تنگ شده است. دلم می خواهد با دایی محمد بنشینیم و برای بازی مثلا استقلال و راه آهن یک دور کامل قبل از بازی ترکیب تیم را بچینیم. و  باز هم سر اینکه من معتقدم مجتبی جباری باید همه کاره ی تیم باشد دعوایمان بشود.
دلم می خواهد از باغ ملی تا پارک را برویم و امین هی درباره ی علی حاتمی زر بزند و من مثل آن روزهایم بشوم و بتوانم درباره حاتمی کیا  فارغ از جنبش و این قضایا حرف بزنم. دلم می خواهد بتوانم از مخملباف و فیلمهایش دوباره متنفر بشوم و بتوانم راحت فحشش بدهم.
روزهای مهر و سید علی میرفتاح، کرگدن دوست داشتنی... سی و دو صفحه بود. دوشنبه ها. دو تا سه ساعت بیشتر زمان نمی برد. روی دور تند می خواندیم تا سریع همه ی صفحه ها را خوانده باشیم.
دلم می خواهد شرکت را تعطیل کنم و بروم مجوز یک نشریه بگیرم. اسمش هم که قطعا همان خاکستری خواهد بود. بچه ها را دوباره جمعشان کنیم. هر کداممان یک صفحه. مهدی را می گذاریم مسئول مسائل مالی و چاپ. من هم باید حواسم را جمع کنم بیشتر از یک صفحه بر ندارم.
حیف... آن روزها دیگر بر نخواهد گشت. به قول طلعت انگار بعد از مرگ سهراب دیگر هیچ چیز به زمان قبل آن باز نخواهد گشت. سالی دیگر آغاز شده است و من مثل همیشه در جواب یک یک دوستانی که دارند کارهای اپلای و خارج رفتنشان را می کنند می گویم باید رفت. همه مان می رویم. دروغ می گویم. روز روشن دروغ می گویم. من از آن دوشنبه ای که هشت نفر جلوی چشمم جان دادند... از آن نماز جمعه ی وقیحانه ای که سلطان دستور تیر صادر می کرد... و از آن روزی که میرحسین، صداقت را در گوشمان نجوا می کرد... نمی توانم. نشدنی است. نمی شود فراموش کرد که همه ی این دو سال خاطره ای بوده است که می شود فراموشش کرد.
به ناچار، بدون آنکه خوشایند باشد و یا اینکه برای این کار ساخته شده باشیم. با ایمان به اینکه ای کاش نه کنشگری سیاسی نیاز باشد و نه جنبشی و نه مبارزه ای... برای سال جدید گیوه ها را ور می کشیم، کمربندها را محکم می کنیم و دست در دست هم هماورد خواهیم طلبید و هل من مبارز خواهیم گفت. امیدوار و استوار. باطل رفتنی است نه به امید وعده ی سرخرمن خدایی که آن بالا به تخت خدایی خویش تکیه زده است... باطل رفتنی است چون ما می خواهیم و در این راه گام نهاده ایم...

۱۳۸۹ اسفند ۲۵, چهارشنبه

مهرنوش...پدیده موسیقی ایران در سال 89

می خواستم درباره مهرنوش، دخترکی که این روزها زیاد شنیده می شود چیزکی بنویسم. صدایی که گرم است، ادا اطوار نیست. و در آهنگ همیشه کم میارمت آدم را به یاد هایده می اندازد. انگار هایده است که دوباره پس از سالها می خواند:
گریه فقط کار منه
تو اشکاتو حروم نکن

به واژه ای نمی رسی
اینجوری پرس و جو نکن

فاصله ها مال منند
تو فاصله نگیر ازم

بمون که باورت بشه
گریه نمیشه سیر ازم

دمت گرم و سرت خوش باد... دخترک دوست داشتنی




۱۳۸۹ اسفند ۱۹, پنجشنبه

روزهای خشم و سکوت-1


مقدمه: نمی خواهم تاریخ نگاری کنم. فقط می خواهم شرایط و روحیات آن زمانمان را بدون کم و کاست و بدون شرح و تفسیر گزارش کنم. نمی خواهم فراموش شود. همه ی این نوشته که از بامداد 23 خرداد تا 22 بهمن سال 88 ادامه دارد، گزارشی است که سعی کرده ام در آن در واقعیت ماجرا دخل و تصرفی نکنم.


نوشتن از آن روزها همیشه برایم یک دغدغه ذهنی بوده است. روزهایی که به تعبیر رفقایی که هنوز در فضای آکادمیک فکر و صحبت می کنند، غلبه سوبژکتیویته جمعی بر نخوت و تنبلی تاریخی ما بوده است.  نوشتن از "سالی پر از رنج، پر از تجربه، پر از امید، که انگار ده سال بر ما گذشت".
چهار سال نکبت بر مملکت گذشته بود. چهار سالی که حاصلش انباشته شدن کوهی از نفرت و سرخوردگی و یاس و انفعال بود. کاری به هم نسلان خودم ندارم. سیطره فاجعه، فراتر از صنف و گروه و دسته بندی های مرسوم قبلی بود. نکبتی فراگیر بود.
از بهمن 87، کم کم وقایع سیر تندتری به خود گرفت. خاتمی آمد خاتمی رفت. نمی توانستیم هضم کنیم که دولت، اینقدر مستعجل باشد. به موسوی بدبین بودیم و اکنون دیگر چاشنی اندکی نفرت هم به آن اضافه شده بود. آمدن موسوی، پیامی واضح را مخابره می کرد. موسوی آمده است و درست در حضور خاتمی هم آمده است و ما که از دیرباز دل به مهر سید خوش سیرتمان بسته بودیم، و این چهار سال زمانی کافی بود برایمان که مهرمان راسختر از گذشته شود.
خاتمی گه گاه، از دیدارش با خامنه ای برایمان می گفت. و ما تحلیلمان این بود که "سلطان"، خاتمی را از آمدن نهی کرده است و می پنداشتیم که آمدن موسوی خدعه اوست تا جمعیت ما را متفرق کند. اکنون، نیک می دانیم که چقدر عجول بوده ایم. فارغ از اینکه گهگاه، تحلیلمان به این سمت و سو می رود که موسویِ بعد از خرداد 88 با موسویِ قبل از آن، بسیار تفاوت کرده است. به قول نوری زاده، موسویِ امروز، داغ مادر ندا را شنیده است و ضجه های مادر سهراب را از خونی که به ناحق بر زمین ریخته است. به هر تقدیر، بعدها دیدیم که خاتمی، صادقانه گفته بود که موسوی مرد فردای انتخابات است.
همه این شک و تردیدها با ما بود تا روزهای نزدیک انتخابات که ریتم تند وقایع، به شکلی باورنکردنی، عرصه کارزار را به نبردی تمام عیار با اهریمن وقاحت تبدیل کرد. حجت بر همه تمام شده بود.
نفسهایمان در سینه حبس شده بود و گذر زمان، کندتر از هر برهه تاریخی دیگری ریشخندمان می کرد. مرد نقاش، تکیه گاه ملتی تحقیر شده بود که پیمان بسته بودند تا آخر این راه سبز، تسلیم لشکر دروغ و تزویر نشوند.

بامداد شنبه- 23 خرداد
سرعت اینترنت را تا حد امکان کم کرده اند. به قول مجتبی، شیرش را بسته اند و قطره قطره ای می آید که شاید بتوانی صفحه اصلی گویا را باز کنی که تیتر اولش از قول یک روزنامه نگار در ایران است که نوشته است:" داریم دیوانه می شویم. معلوم نیست که چه خبر است." این وضع اینترنت دایال آپ است و تازه دوستانی که ای دی اس ال دارند می گویند که اینترنتشان کاملا قطع است. به حمید زنگ می زنم. ساعت از دو گذشته است. می گویم چه خبر؟ ساده لوحانه می گویدهمه چیز خوب است. یکی از اقوامشان که ناظر صندوق حوزه خیابان پیروزی بوده است گفته که رای موسوی خیلی بالا است. البته خودش می گوید که نیروهای گارد با باتوم به جان مردمی که با شناسنامه برای رای دادن به حوزه حسینیه ارشاد آمده بودند افتاده اند. خبر "فارس" را برایش می خوانم. می گوید بگیر بخواب. دارند زور آخرشان را می زنند! پاکت دوم سیگارم تمام می شود. می روم خانه مهدی. مایوس از اینترنت، شبکه خبر را روشن کرده است. می گوید این رای روستاها و شهر های کوچک است. فردا ورق بر می گردد.

ظهر شنبه
محمد زنگ می زند. از افغانستان برگشته است. مشهد است. برای یک ماموریت کاری رفته بود و شاید شب انتخابات بود که متقاعد شد که دیگر وقت این حرفها نیست و باید وارد گود شد. با هیجان خبر می دهد که به ستادهای موسوی حمله کرده اند. می گوید که موسوی به سمت وزارت کشور حرکت کرده است و شهر، شلوغ است. با هیجان می گوید که باید همه را خبر کنیم. به چند نفر زنگ می زتم.
شب شده است. محمد، خودش را رسانده است تهران و یک راست آمده است پیش من. خوشحال می شوم. اولین جمله ای که رد و بدل می کنیم این است: "کودتا کرده اند. رسما کودتا کرده اند!" یکی دو ساعتی حرف می زنیم و سیگار می کشیم. آنها دارند گام به گام، سناریوی رسوای خودشان را اجراء می کنند. باید کاری بکنیم.
نمی توانیم در خانه بمانیم. سوار ماشین می شویم و می زنیم به شهر. نیمه های شب است. می رویم به سمت کوی. بچه ها خبر داده اند که کوی شلوغ است. از حکیم می روم به سمت امیر آباد. خیابان را با سنگ و آجر و سطل زباله بسته اند. بوی دود همه جا را گرفته است. بچه ها می گویند که گاردی ها و لباس شخصی ها ریخته اند و بچه ها را به داخل کوی رانده اند و دوباره رفته اند. چند جوان مست که سوار یک پراید هستند، سرِ بازکردن راه با بچه ها دعوایشان می شود! فحش ناموسی می دهند و در می روند. خنده مان می گیرد. چرخی می زنیم توی شهر. پر است از کامیون های مشکی که نیروهای گارد را جابجا می کنند. شهر، آرایش جنگی به خود گرفته است. "تسلیم این صحنه آرایی خطرناک نخواهم شد" این جمله میرحسین است که دهان به دهان می چرخد. خونی تازه است در رگهایمان.

یکشنبه- 24 خرداد
خبر رسید که دانشجوها، داخل دانشگاه تهران، پشت سر در تجمع کرده اند. ماشین را بیرون نمی برم. خودم را رسانده ام به چهار راه تخت طاووس. آنها، جشن پیروزی ترتیب داده اند. داخل میدان ولیعصر. از بالای ولیعصر، پیاده به سمت میدان حرکت می کنم. سبزها در پیاده روها ایستاده اند. با روبانهای سبز. و هر جا که بیشتر از بیست سی نفر می شوند، موتوری های نیروی انتظامی متفرقشان می کنند. با باتوم. یک جوانک بسیجی، با موتور به سمت محل جشنشان در حرکت است. دست تکان می دهم. سوارم می کند. کلی به موسوی و سبزها فحش می دهم. خرکیف می شود و تا نزدیک میدان می رساندم. دور تا دور میدان را داربست زده اند. جمعیتشان هنوز تشکیل نشده است. خودم را می رسانم به دانشگاه. با یکی از بچه ها قرار گذاشته ام که کارت دانشجویی اش را از لای نرده ها به من بدهد تا بتوانم وارد شوم. جمعیت بچه ها خیلی زیاد نیست ولی هسته ای است که باعث می شود بقیه مردم جمع شوند. شعرها در حد "یار دبستانی" و این چیزهاست. محمد این شعار را می سازد: "دروغگو! ریاکار! احمدی ستمکار!" می خندیم. یکی دو ساعت که می گذرد بسیجی هایی که از جشن پیروزی بر می گردند اول با سنگ حمله می کنند به بچه ها و بعد درها را باز می کنند و با باتوم و چوب و شلنگ هجوم می آورند به داخل. فرار می کنیم و از هر سوراخ و سنبه ای که بلدیم از دانشگاه خارج می شویم. اولین باتوم هایی است که می خوریم. لامصبها انگار با فاسق مادرشان طرف شده اند.
موسوی در خواست مجوز برای راهپیمایی کرده است. هیچ خبری قطعی نیست. گروههایی شکل گرفته است که تلفنی، همدیگر را از اخبار مطلع می کنند. همه چیز خودجوش است.
نصف شب، با چند نفر از بچه ها یک جلسه گذاشته ایم که برای راهپیمایی فردا برنامه ریزی کنیم. تا نزدیکی های صبح بحث می کنیم. صحبت اصلی بر سر این است که اصولا این راهپیمایی شکل خواهد گرفت یا نه. حداکثر انتظارمان، این بود که جمع های پراکنده ای شکل بگیرد و احتمالا سرکوب شود
                                                       ...ادامه دارد


۱۳۸۹ اسفند ۱۷, سه‌شنبه

فراق دوستانش باد و یاران

فراق دوستانش باد و یاران
که ما را دور کرد از دوستداران
دلم در بند تنهایی بفرسود
چو بلبل در قفس روز بهاران
ندانستم که در پایان صحبت
...چنین باشد وفای حقگزاران
خلاف شرط یارانست سعدی
که برگردند روز تیرباران...


این عوعو سگان شما نیز بگذرد (شعری از سیف فرغانی)

 هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد              هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب           بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایام ناگهان                        بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام         بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز             این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد         بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت   این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست    گرد سم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت          هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت          ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن              تأثیر اختران شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید       نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود از آن دگر کسان          بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم               تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی                   این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد
آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه          این آب ناروان شما نیز بگذرد
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع        این گرگی شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست             هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان! به نیکی خواهم دعای سیف      یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

۱۳۸۹ اسفند ۱۵, یکشنبه

یک چت شبانه درباب هاشمی و خاتمی و جنبش




  • هومن: سلام
  • علی: های .خوبی؟
  • هومن: هوی. بگم خوبم دروغ گفتم. روانم خرابه. این قدر خبر دستگیری خوندم امروز که حالم بده.
  • علی: کی؟
  • هومن: تو گویا نیوز یک لیستی زده بود از دانشجوهای بیچاره در بابل و تبریز و شیراز. نامه ها را هم اضافه کن. نامه سروش و نامه دختر خانم امانی. وق وق های این مرک قذافی هم که همین جوری روی اعصاب بود.
  • علی: راستی این حرفی که درباره خاتمی زده ای... که خاتمی به جنبش خیانت خواهد کرد... امین معتقده که خاتمی خودش از طراحان 25 بهمن بوده.
  • هومن: من نظر به مطلب ابطحی نوشتم. اگر اطلاعات موثقی باشد، اصلاحش می کنم.
  • علی: ابطحی رو که ولش کن. نمی دونم. البته امین هم حرفاش خیلی مستند نیست. ولی می گفت دیگه. اون بحث انتخابات هم که خاتمی مطرح کرد، به نظر من حرف بدی نبود. اتفاقا خیلی به جا بود.
  • هومن: من هنوز به خاتمی و موضعش مشکوکم. من با شروط خاتمی برای انتخابات مخالفم چون شصت ساله از زمان جبهه ملی دوم تا حالا استراتژی مخالفینی که می خوان ظاهر کارشون قانونی باشه همون شروطه.
  • علی: خب چیش بده؟ گفته باید شرایط انتخابات آزاد فراهم بشه. این که عینا حرف موسویه.
  • هومن: بدیش اینه که به نظر من نمیشه با گوریل شطرنج بازی کرد. خطاب این شروط نمی تونه نظام سیاسی کنونی باشه. همون طور که نظام سیاسی پیشین هم نبود.
  • علی: ببین! این حرف خاتمی رو باید در فضای بازیهای سیاسی تحلیل کرد نه در یک فضای نظری. این حرف خاتمی آب در لانه مورچه ها ریخت و از موضع طلبکارانه بود. بازخوردهاش هم که خیلی مطلوب بود.
  • هومن: در فضای بازی های سیاسی هم موضع راست ها و اصولگراها مشخص شد دیگر. مگر خاتمی پاسخ هایش را نشنید؟ ما با این شروط فقط به طلبکارها بدل می شویم نه بیشتر. همان طور که جبهه ملی دوم شد. طلبکارهایی که کسی بدهی آن ها را نمی پردازد.
  • علی: تو مشکلی داری با این حرکت؟ یعنی معتقدی یه قدم به عقب بود یا یه چیزی تو این مایه ها؟
  • هومن: معتقدم تکرار تاریخ بود. تکراری بیهوده و نسنجیده.
  • علی: آخه من این حرکت را در یک چارچوب کلی می بینم. یعنی مثلا به عنوان چهار مهره ی اصلی که موسوی و خاتمی و هاشمی و کروبی باشند. خاتمی نقش خودش را بازی می کنه. من از ریاکاری و اینها خودت می دونی که خیلی بدم میاد. همینطور از اهمال و دو دوزه بازی. ولی این حرکت یه چنین چیزی نبود. مثل یک دو. از اینها که چهار نفر می دوند و چوب رو به هم می دهند.
  • هومن: خیلی صریح بگویم اگر چنین بازی ای وجود داشته باشد، من نمی خواهم در آن شرکت کنم. بازی با خاتمی و هاشمی برای من تعریف نشده است. من دیگر به اصلاح فکر نمی کنم.
  • علی: چرا چرت و پرت میگی؟ من هم که خودت می دونی به اصلاح این نظام اصلا دیگه فکر نمی کنم ولی خاتمی رو یه نجیب زاده ی بزرگ می دونم و هاشمی رو یه مهره ای که معتقد به پیشرفت هست و در این مسیر هم قدم برداشته. هاشمی حداقلش اینه که تفکرش ایدئولوژیک نیست و خاتمی هم که عمیقا در طرف دموکراسی قرار داره تا در طرف فاشیسم.
  • هومن: ببین! احساس تو به این دو نفر و تعریفی که از وضعیت اونا می کنی باعث نمیشه تا من چشم بر موقعیت اونا ببندم.
  • علی: این کجاش احساس بود؟
  • هومن:" خاتمی یک نجیب زاده بزرگ است" برای من فقط یک حرف احساسی است.
  • علی: ببین! نجیب زادگی یعنی چه؟ میشه تو بگی؟
  • هومن: چرا توپ رو پاس می دی تو زمین من؟ تو ادعا کردی. هر تعریفی هم بگی...
  • علی: درسته که من گفته ام ولی تو هم موضع گرفته ای. نگفتی که یعنی چه. موضع گرفتی.
  • هومن: نجیب زاده بزرگ بودن بیانگر یک احساس نیست؟
  • علی: نه. ابدا!
  • هومن: پس بیانگر چیست؟
  • علی: وقتی من می گم نجیب زاده، منظورم یه چیزیه در نقطه ی مقابل احمدی نژاد و قذافی و حتا کروبی. یعنی اجوکیتد بودن و هوچی گری در نیاوردن. یعنی بر اساس یک سازمان فکری موضع گرفتن و نقطه ی مقابل پوپولیسم. در جهان سوم، واقعا چنین موجوداتی کم پیدا می شوند. ما نیاز داریم به این ها.
  • هومن: ببین! با این تعریف تو بسیارند از خاتمی نجیب زاده تر.
  • علی: همین الان بگم این تعریفم جامع افراد و مانع اغیار نیست.
  • هومن: من به شدت میان توجه به وضعیت یک چیز با موقعیت آن تفاوت قائلم. حرف من آن است که به جای توجه به وضعیت هاشمی و خاتمی و یا هر کس دیگر باید به موقعیت آنها نگریست.
  • علی: یعنی چه؟ من می گویم ذهنیت هاشمی یک ذهنیت غیر ایدئولوژیک است. نتیجه ی این وضعیت هاشمی این است که در عمل سیاسی عاقلانه رفتار می کند.
  • هومن: که نیست.
  • علی: یعنی چی؟ از هاشمی تکنوکرات تر کیو داریم؟
  • هومن: هاشمی نه مصلحت گرایانه عمل می کند نه عاقلانه. تکنوکراسی که شرط نیست. پایبندی فکری به حقوق بشر و پایبندی عملی به دموکراسی شرط است.
  • علی: من که نمی گم هاشمی ایده آل است. یا اینکه او رهبر حرکت دموکراسی خواهانه است. من می گویم به خاطر این محاسنی که دارد می تواند یک نقش مثبت را در این دعوا بازی کند. تو قبول نداری که منش هاشمی یک منش عمل گرایانه است تا یک منش ایدئولوژیک؟ و قبول نداری که این نگاه ایدئولوژیک که در جمهوری اسلامی وجود دارد مایه ی بسیاری از بدبختیهای ماست؟
  • هومن: دقیقا! و داشتم می گفتم بسیاری از این تعاریف، تعاریفی است که در فضای ژورنالیستی پس از اصلاحات و از سر بازیچه و لقلقه زبان و بدون ایضاح معنایی به کار می رفت و دقیقا همگی خصلتی ایدئولوژیک دارند. عمل گرایی هاشمی همانقدر ایدئولوژیک است که اعتقاد به دولت کریمه احمدی.
  • علی: من اصلا نمی توانم این حرفت را درک کنم.
  • هومن: به گمانم به یک گپ معرفتی برخورده ایم. من باید مفصلا چند فرض خود را بیان کنم. تیتر وار چنین اند: 1-ایدئولوژی یعنی آگاهی کاذب،    2-وجود یک بحران شدید به نام بحران معنا در زبان فارسی، 3-اعتقاد به زوال تاریخی و انحطاط فکری در ایران. این فروض که هر کدام نیازمند اثبات و ایضاح و اقناع است را به مورد ذیل اضافه کن: برای بحث در شرایط کنونی ایران یک پیشینه حداقلی در زبان شناسی، حقوق و تاریخ (علم تاریخ) ضروری است. این خلاصه مواضع من است.
  • علی: خب در این پیش فرضها که به نظر من خیلی نزدیک هستیم.
  • هومن: و باید تلاش کنیم واژگانمان را هم به هم نزدیک کنیم. این زمان می برد.
  • علی: همین دیگه!  من فکر می کنم اگر تو پیش فرضهایت اینها باشد الان باید بتوانیم با هم حرف بزنیم. یعنی نباید در مورد ایدئولوژیک نبودن منش هاشمی با هم مشکلی داشته باشیم.
  • هومن: پس هنوز کار داریم. به زعم من منش هاشمی همچنان ایدئولوژیک است. چنان که خاتمی. تو کتاب امیرکبیر هاشمی یا کتاب از دنیای شهر تا شهر دنیای خاتمی را خوانده ای؟
  • علی: نه.
  • هومن: این دو کتاب از سطحی ترین کتاب های فکری در زمینه های مورد ادعایشان هستند و در برخی موارد کاملا ایدئولوژیک. برای من ایدئولوژی فقط ولایت فقیه نیست. فاشیسم، کمونیسم، اسلامیسم و ..همگی ایدئولوژی است. حتی لیبرالیسم.
  • علی: ببین!  نمونه ی بارز ایدئولوژیک بودن، همان نگاه چپ است. این جمله را باهاش ارتباط برقرار می کنی؟
  • هومن: کاملا!
  • علی: من برای همین است که خیلی گیر داده ام به اینکه معلوم شود تو چرا معتقدی نگاه هاشمی نگاه ایدئولوژیک است. چون به نظرم می آید که درکمان از این کلمه مشابه است.
  • هومن: ایدئولوژی یعنی آگاهی کاذب
  • علی: هاشمی اصلا به هیچ چی اعتقاد نداره. هاشمی اصلا هیچ خط قرمزی نداره. هاشمی حتا اسلام رو هم به تخمش نیست.
  • هومن: این که می گی هاشمی به هیچ چیز اعتقاد نداره، هم میشه قبول کرد هم نه. میشه چون او در ذات خودش یک فرد قدرت طلب هست. نمیشه چون پیشینه او به عنوان یک قدرت طلب همیشه وادارش کرده تا در عرصه فکری بویژه فکر اسلامی یعنی فقاهت هم خودی نشون بده. نظریه شورای رهبری بارزترین تلاش فکری اون بوده.
  • علی: خب این نظریه که خیلی خوبه. نگی چقدر پرت هستم ها! می خوام بگم که همین هم از دیدگاه غیر ایدئولوژیکش میاد بیرون. با چند تا واسطه.
  • هومن: می توانم این گونه با حرف تو موافقت کنم که هاشمی برای رسیدن به قدرت از ایدئولوژی خود هم می گذرد یا به ایدئولوژی حاکم چنگ می زند. اگر ملاک قدرت طلبی او باشد، آری او ماوراء ایدئولوژی می نشیند. اما از این چه در می آید؟
  • علی: ببین! بنیاد گرایی یک خطر بسیار نزدیک به ما هست. می تواند گند بزند به دنیا و عقبایمان. من از این منظر به نگاه ایدئولوژیک نگاه می کنم. بنیاد گرایی فرزند نگاه ایدئولوژیک است.
  • هومن: خب این وسط لابد هاشمی را مهره ای می دانی که می تواند مانعی بر سر راه بنیادگرایی باشد. درسته؟
  • علی: نه به این وضوح. من میگم نگاه غیر ایدئولوژیک اگر بسط پیدا کند می شود بنیاد گرایی را مهار کرد.
  • هومن: اما مطمئن باش بسط این نگاه از هاشمی عبور نخواهد کرد.
  • علی: چرا ممکن است عبور کند.
  • هومن: هاشمی به لحاظ تاریخی تا حدودی - تأکید می کنم تا حدودی- مرا به یاد فروغی می اندازد. فروغی هم به روایتی شخصیتی عیر ایدئولويیک بود.
  • علی: من فکر می کنم تو نباید به این قطعیت درباره ی هاشمی پیش داوری کنی.
  • هومن: یزید! من کجا با قاطعیت پیش داوری کردم؟ من که گفتم تا حدودی و تأکید کردم که تا حدودی شبیه فروغی است.
  • علی: هاشمی می تواند پل گذار به دموکراسی باشد. پل نه.
  • هومن: پس چی؟
  • علی: اشتباه کردم. می تواند در مسیر تغیییرات به عنوان یک دمپر عمل کند که جلوی فروپاشی اجتماعی را بگیرد. اگر تغییراتی بخواهد رخ بدهد. و اگر عقلانیتی وجود داشته باشد که به هاشمی اجازه نقش بازی کردن را بدهد.
  • هومن: ببین! دقیقا آن چه من در ابتدا می خواستم بگویم و نگذاشتی را خودت به شکل دیگری گفتی. هاشمی شخصا مهره ای که نقش مثبت بازی کند نیست. این جنبش است که باید بتواند او را وادار کند تا نقشی مثبت و در جهت حواسته های خود ایفا کند.
  • علی: من هم از اول داشتم درباره ی همین ظرفیت هاشمی صحبت می کردم که.
  • هومن: ولی مبادی بحث ما متفاوت بود و شاید هنوز هم نوع برداشت ما از این ظرفیت متفاوت باشد.
  • علی: ببین! من الان اگه برم و اولین جمله ای رو که تو درباره ی هاشمی نوشتی بیارم یه ذره غیر اخلاقی است.
  • هومن: نه
  • علی: "اگر چنین بازی ای وجود داشته باشد، من نمی خواهم در آن شرکت کنم. بازی با خاتمی و هاشمی برای من تعریف نشده است."
  • هومن: هنوز هم همین را می گویم.
  • علی: چرا لج بازی می کنی؟
  • هومن: نوشته من در پاسخ به این حرف تو بود: "آخه من این حرکت را در یک چارچوب کلی می بینم یعنی مثلا به عنوان چهار مهره ی اصلی که موسوی و خاتمی و هاشمی و کروبی باشند. خاتمی نقش خودش را بازی می کنه." تو هاشمی را یک مهره اصلی خواندی.
  • علی: اصلی است.
  • هومن: من از استفاده جنبش از ظرفیت او حرف می زنم. خواسته های جنبش اصلی است.
  • علی: همین هم یک نقش اصلی است.
  • هومن: اگر به فرض سوم من رجوع کنی و چنان که گفته ای آن را در یابی باید بدانی که اعتقاد به زوال تاریخی از یک سو و پیشنهاد بهره گیری از ظرفیت هاشمی از سوی دیگر یک معنای مشخص دارد. هاشمی مستقل از مسیر تغییر در برابر آگاهی از زوال نقشی ندارد. این خواسته های یک جنبش پیشرو و خواهان تغییر است که نقش ها را تقسیم می کند. اتفاقا سهم هاشمی بیشتر در حد مهره ای برای ایجاد اصطکاک مقطعی است و نه بیشتر. من چنین فکر می کنم.
  • علی: همان دمپر که من گفتم دیگه. ببین ما حرف همدیگر را می فهمیم اما یک مسئله. تو نمی توانی وسط یک بحث ملموس و کاملا سیاسی بزنی توی فاز بحث نظری. من می گویم هاشمی یک وزنه است. خارج از این بحثهای نظری که خواسته های یک جنبش پیشرو و خواهان تغییر چیست.
  • هومن: ببین! برای من چیزی به عنوان بحث ملموس سیاسی وجود ندارد. فکر و عمل سیاسی من جدای از دستگاه نظری ام نیست. من نمی توانم چنین تفکیکی را به سادگی انجام دهم.
  • علی: قطعا همین طور است. ولی این چیزی که من می گویم از منظر روش شناسی در بحث است.
  • هومن: از ابتدا بحث برای من با مباحث نظری آمیخته بود.
  • علی: ببین! ببخشید! من فکر می کنم دهن این بحث را سرویس کردیم! هرچی استدلال می شد کردیم. معذرت می خوام.
  • هومن: چرا عذرخواهی؟
  • علی: یعنی نمی خوام پر رو بازی در آورده باشم. تو اگه معتقدی چیز ناگفته ای مانده ادامه بدهیم!
  • هومن: در باب هاشمی به اندازه سی سال حضور او در سیاست می توان حرف زد اما آن چه به بحث ما می آمد تقریبا گفته شد جز یک چیز: حالا قرار است از ظرفیت هاشمی چه استفاده ای شود؟ چه کسی می تواند استفاده کند و چگونه؟
  • علی: انشاءالله وقتی که خواستیم ضربه ی نهایی را بزنیم!
  • هومن: :)
  • علی: نه والله!