۱۳۹۰ فروردین ۱, دوشنبه

سال نود-به کام فاشیسم یا به کام آزادی



دو سه سالی است که زمینه ی زندگیمان... بهتر بگویم متن آن کنشگری در عرصه ی سیاست شده است. بعضی از ما مسئولانه تر و برخی دیگر از دور دستی بر آتش... نمی دانم. دلم می خواست نیازی به کنش سیاسی نبود. دلم می خواست یادداشتی که برای سال نو می نوشتم درباره فرهنگ بود. درباره ی زندگی، درباره ی رفقایی که یافته ام. درباره ی پسرکم سیاوش که به نام نامی نجابت نامش نهاده ام. دوست داشتم میرحسین را در دنیای معماری و خامنه ای را حتا، در عرصه ی شعر و اخوان و شاملو یاد می کردیم.
دوست تر می داشتم که نیازی به جنبش نباشد. از عرق خوری هایمان می گفتیم. از آن شب که با رسول و پیمان خیام می خواندیم. فکرش را هم نمی توانید بکنید که پیمان نصف دیوان حافظ را از حفظ خواند. رسول و پیمان دعوایشان شد و من و رسول تا صبح لای گندمها خوابیدیم. کل کل استقلال و پرسپولیس می کردیم و من که خط قرمز همه ی کل کل هایم ژنرال قلعه نوئی بود. با استقلالی ها هم دعوایم می شد اگر سر سوزنی به امیرخان اهانتی می کردند. برای بازی استقلال و پرسپولیس یک ماه تمام برنامه داشتیم.
چه بهتر بود اگر شبی نعشه بازی ای می بود زمینه ی چرندیاتمان با امین، درباره ی مهرجویی و علی حاتمی بود و من از سالینجر می گفتم و امین از فلسفه ی ذن بودیسم و دائو.
دوست تر می داشتم آن نشستهای خانه ی ممد صدیق را که فیلمهای تارانتینو و سین سیتی را می دیدیم و امین پور کلمه به کلمه اش را برایمان دوبله می کرد. از تیتراژش هم حاضر نبودیم بگذریم. تارانتینو برایمان خدایگان سینما بود. و طلعت که گوشه ای نشسته بود با شکم بالا آمده اش. ماندانا  پرسید اس یعنی چه و امین گفت کون. همه خندیدیم. دث پروف. و آن رقص سکسی که دخترک سر شرط بندی باید اجرا می کرد.
سیاست، اگر هم بود، زمینه ای بود مانند باقی عرصه ها. نهایتا یکیمان به معین رای داده بود و یکی به کروبی. که هیچ وقت ما نبخشیدیم آنها را که پشت معین را خالی کردند. این بحثها بود. ولی نهایتا برای خودش و نه بیش از سهم خودش.
دلم برای آن روزها تنگ شده است. دلم می خواهد با دایی محمد بنشینیم و برای بازی مثلا استقلال و راه آهن یک دور کامل قبل از بازی ترکیب تیم را بچینیم. و  باز هم سر اینکه من معتقدم مجتبی جباری باید همه کاره ی تیم باشد دعوایمان بشود.
دلم می خواهد از باغ ملی تا پارک را برویم و امین هی درباره ی علی حاتمی زر بزند و من مثل آن روزهایم بشوم و بتوانم درباره حاتمی کیا  فارغ از جنبش و این قضایا حرف بزنم. دلم می خواهد بتوانم از مخملباف و فیلمهایش دوباره متنفر بشوم و بتوانم راحت فحشش بدهم.
روزهای مهر و سید علی میرفتاح، کرگدن دوست داشتنی... سی و دو صفحه بود. دوشنبه ها. دو تا سه ساعت بیشتر زمان نمی برد. روی دور تند می خواندیم تا سریع همه ی صفحه ها را خوانده باشیم.
دلم می خواهد شرکت را تعطیل کنم و بروم مجوز یک نشریه بگیرم. اسمش هم که قطعا همان خاکستری خواهد بود. بچه ها را دوباره جمعشان کنیم. هر کداممان یک صفحه. مهدی را می گذاریم مسئول مسائل مالی و چاپ. من هم باید حواسم را جمع کنم بیشتر از یک صفحه بر ندارم.
حیف... آن روزها دیگر بر نخواهد گشت. به قول طلعت انگار بعد از مرگ سهراب دیگر هیچ چیز به زمان قبل آن باز نخواهد گشت. سالی دیگر آغاز شده است و من مثل همیشه در جواب یک یک دوستانی که دارند کارهای اپلای و خارج رفتنشان را می کنند می گویم باید رفت. همه مان می رویم. دروغ می گویم. روز روشن دروغ می گویم. من از آن دوشنبه ای که هشت نفر جلوی چشمم جان دادند... از آن نماز جمعه ی وقیحانه ای که سلطان دستور تیر صادر می کرد... و از آن روزی که میرحسین، صداقت را در گوشمان نجوا می کرد... نمی توانم. نشدنی است. نمی شود فراموش کرد که همه ی این دو سال خاطره ای بوده است که می شود فراموشش کرد.
به ناچار، بدون آنکه خوشایند باشد و یا اینکه برای این کار ساخته شده باشیم. با ایمان به اینکه ای کاش نه کنشگری سیاسی نیاز باشد و نه جنبشی و نه مبارزه ای... برای سال جدید گیوه ها را ور می کشیم، کمربندها را محکم می کنیم و دست در دست هم هماورد خواهیم طلبید و هل من مبارز خواهیم گفت. امیدوار و استوار. باطل رفتنی است نه به امید وعده ی سرخرمن خدایی که آن بالا به تخت خدایی خویش تکیه زده است... باطل رفتنی است چون ما می خواهیم و در این راه گام نهاده ایم...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر