مقدمه: نمی خواهم تاریخ نگاری کنم. فقط می خواهم شرایط و روحیات آن زمانمان را بدون کم و کاست و بدون شرح و تفسیر گزارش کنم. نمی خواهم فراموش شود. همه ی این نوشته که از بامداد 23 خرداد تا 22 بهمن سال 88 ادامه دارد، گزارشی است که سعی کرده ام در آن در واقعیت ماجرا دخل و تصرفی نکنم.
نوشتن از آن روزها همیشه برایم یک دغدغه ذهنی بوده است. روزهایی که به تعبیر رفقایی که هنوز در فضای آکادمیک فکر و صحبت می کنند، غلبه سوبژکتیویته جمعی بر نخوت و تنبلی تاریخی ما بوده است. نوشتن از "سالی پر از رنج، پر از تجربه، پر از امید، که انگار ده سال بر ما گذشت".
چهار سال نکبت بر مملکت گذشته بود. چهار سالی که حاصلش انباشته شدن کوهی از نفرت و سرخوردگی و یاس و انفعال بود. کاری به هم نسلان خودم ندارم. سیطره فاجعه، فراتر از صنف و گروه و دسته بندی های مرسوم قبلی بود. نکبتی فراگیر بود.
از بهمن 87، کم کم وقایع سیر تندتری به خود گرفت. خاتمی آمد… خاتمی رفت. نمی توانستیم هضم کنیم که دولت، اینقدر مستعجل باشد. به موسوی بدبین بودیم و اکنون دیگر چاشنی اندکی نفرت هم به آن اضافه شده بود. آمدن موسوی، پیامی واضح را مخابره می کرد. موسوی آمده است و درست در حضور خاتمی هم آمده است و ما که از دیرباز دل به مهر سید خوش سیرتمان بسته بودیم، و این چهار سال زمانی کافی بود برایمان که مهرمان راسختر از گذشته شود.
خاتمی گه گاه، از دیدارش با خامنه ای برایمان می گفت. و ما تحلیلمان این بود که "سلطان"، خاتمی را از آمدن نهی کرده است و می پنداشتیم که آمدن موسوی خدعه اوست تا جمعیت ما را متفرق کند. اکنون، نیک می دانیم که چقدر عجول بوده ایم. فارغ از اینکه گهگاه، تحلیلمان به این سمت و سو می رود که موسویِ بعد از خرداد 88 با موسویِ قبل از آن، بسیار تفاوت کرده است. به قول نوری زاده، موسویِ امروز، داغ مادر ندا را شنیده است و ضجه های مادر سهراب را از خونی که به ناحق بر زمین ریخته است. به هر تقدیر، بعدها دیدیم که خاتمی، صادقانه گفته بود که موسوی مرد فردای انتخابات است.
همه این شک و تردیدها با ما بود تا روزهای نزدیک انتخابات که ریتم تند وقایع، به شکلی باورنکردنی، عرصه کارزار را به نبردی تمام عیار با اهریمن وقاحت تبدیل کرد. حجت بر همه تمام شده بود.
نفسهایمان در سینه حبس شده بود و گذر زمان، کندتر از هر برهه تاریخی دیگری ریشخندمان می کرد. مرد نقاش، تکیه گاه ملتی تحقیر شده بود که پیمان بسته بودند تا آخر این راه سبز، تسلیم لشکر دروغ و تزویر نشوند.
بامداد شنبه- 23 خرداد
سرعت اینترنت را تا حد امکان کم کرده اند. به قول مجتبی، شیرش را بسته اند و قطره قطره ای می آید که شاید بتوانی صفحه اصلی گویا را باز کنی که تیتر اولش از قول یک روزنامه نگار در ایران است که نوشته است:" داریم دیوانه می شویم. معلوم نیست که چه خبر است." این وضع اینترنت دایال آپ است و تازه دوستانی که ای دی اس ال دارند می گویند که اینترنتشان کاملا قطع است. به حمید زنگ می زنم. ساعت از دو گذشته است. می گویم چه خبر؟ ساده لوحانه می گویدهمه چیز خوب است. یکی از اقوامشان که ناظر صندوق حوزه خیابان پیروزی بوده است گفته که رای موسوی خیلی بالا است. البته خودش می گوید که نیروهای گارد با باتوم به جان مردمی که با شناسنامه برای رای دادن به حوزه حسینیه ارشاد آمده بودند افتاده اند. خبر "فارس" را برایش می خوانم. می گوید بگیر بخواب. دارند زور آخرشان را می زنند! پاکت دوم سیگارم تمام می شود. می روم خانه مهدی. مایوس از اینترنت، شبکه خبر را روشن کرده است. می گوید این رای روستاها و شهر های کوچک است. فردا ورق بر می گردد.
ظهر شنبه
محمد زنگ می زند. از افغانستان برگشته است. مشهد است. برای یک ماموریت کاری رفته بود و شاید شب انتخابات بود که متقاعد شد که دیگر وقت این حرفها نیست و باید وارد گود شد. با هیجان خبر می دهد که به ستادهای موسوی حمله کرده اند. می گوید که موسوی به سمت وزارت کشور حرکت کرده است و شهر، شلوغ است. با هیجان می گوید که باید همه را خبر کنیم. به چند نفر زنگ می زتم.
شب شده است. محمد، خودش را رسانده است تهران و یک راست آمده است پیش من. خوشحال می شوم. اولین جمله ای که رد و بدل می کنیم این است: "کودتا کرده اند. رسما کودتا کرده اند!" یکی دو ساعتی حرف می زنیم و سیگار می کشیم. آنها دارند گام به گام، سناریوی رسوای خودشان را اجراء می کنند. باید کاری بکنیم.
نمی توانیم در خانه بمانیم. سوار ماشین می شویم و می زنیم به شهر. نیمه های شب است. می رویم به سمت کوی. بچه ها خبر داده اند که کوی شلوغ است. از حکیم می روم به سمت امیر آباد. خیابان را با سنگ و آجر و سطل زباله بسته اند. بوی دود همه جا را گرفته است. بچه ها می گویند که گاردی ها و لباس شخصی ها ریخته اند و بچه ها را به داخل کوی رانده اند و دوباره رفته اند. چند جوان مست که سوار یک پراید هستند، سرِ بازکردن راه با بچه ها دعوایشان می شود! فحش ناموسی می دهند و در می روند. خنده مان می گیرد. چرخی می زنیم توی شهر. پر است از کامیون های مشکی که نیروهای گارد را جابجا می کنند. شهر، آرایش جنگی به خود گرفته است. "تسلیم این صحنه آرایی خطرناک نخواهم شد" این جمله میرحسین است که دهان به دهان می چرخد. خونی تازه است در رگهایمان.
یکشنبه- 24 خرداد
خبر رسید که دانشجوها، داخل دانشگاه تهران، پشت سر در تجمع کرده اند. ماشین را بیرون نمی برم. خودم را رسانده ام به چهار راه تخت طاووس. آنها، جشن پیروزی ترتیب داده اند. داخل میدان ولیعصر. از بالای ولیعصر، پیاده به سمت میدان حرکت می کنم. سبزها در پیاده روها ایستاده اند. با روبانهای سبز. و هر جا که بیشتر از بیست سی نفر می شوند، موتوری های نیروی انتظامی متفرقشان می کنند. با باتوم. یک جوانک بسیجی، با موتور به سمت محل جشنشان در حرکت است. دست تکان می دهم. سوارم می کند. کلی به موسوی و سبزها فحش می دهم. خرکیف می شود و تا نزدیک میدان می رساندم. دور تا دور میدان را داربست زده اند. جمعیتشان هنوز تشکیل نشده است. خودم را می رسانم به دانشگاه. با یکی از بچه ها قرار گذاشته ام که کارت دانشجویی اش را از لای نرده ها به من بدهد تا بتوانم وارد شوم. جمعیت بچه ها خیلی زیاد نیست ولی هسته ای است که باعث می شود بقیه مردم جمع شوند. شعرها در حد "یار دبستانی" و این چیزهاست. محمد این شعار را می سازد: "دروغگو! ریاکار! احمدی ستمکار!" می خندیم. یکی دو ساعت که می گذرد بسیجی هایی که از جشن پیروزی بر می گردند اول با سنگ حمله می کنند به بچه ها و بعد درها را باز می کنند و با باتوم و چوب و شلنگ هجوم می آورند به داخل. فرار می کنیم و از هر سوراخ و سنبه ای که بلدیم از دانشگاه خارج می شویم. اولین باتوم هایی است که می خوریم. لامصبها انگار با فاسق مادرشان طرف شده اند.
موسوی در خواست مجوز برای راهپیمایی کرده است. هیچ خبری قطعی نیست. گروههایی شکل گرفته است که تلفنی، همدیگر را از اخبار مطلع می کنند. همه چیز خودجوش است.
نصف شب، با چند نفر از بچه ها یک جلسه گذاشته ایم که برای راهپیمایی فردا برنامه ریزی کنیم. تا نزدیکی های صبح بحث می کنیم. صحبت اصلی بر سر این است که اصولا این راهپیمایی شکل خواهد گرفت یا نه. حداکثر انتظارمان، این بود که جمع های پراکنده ای شکل بگیرد و احتمالا سرکوب شود…
...ادامه دارد

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر